شیرین ترین سختی ها

  • شیرین‌ترین سختی‌ها

    دختر زیبایمان را دیدم، عشقم

    در اتاق زایمان بودم، منتظر به دنیا آمدن دومین دخترم. بیصبرانه میخواستم ببینمش. چشمم به تابلوی روبروی تختم بود، فشارخونم نه روی شش بود و ضربان قلبم مرتب تغییر میکرد. با فشار دست دکتر روی شکمم نفسم بند میآمد، تا اینکه صدای گریه ی زیبای هیدیکا را شنیدم و در آغوشش گرفتم و من آن لحظه خوشبخت ترین زن دنیا…

دکمه بازگشت به بالا