شیرین ترین سختی ها

دختر زیبایمان را دیدم، عشقم

در اتاق زایمان بودم، منتظر به دنیا آمدن دومین دخترم. بیصبرانه میخواستم ببینمش. چشمم به تابلوی روبروی تختم بود، فشارخونم نه روی شش بود و ضربان قلبم مرتب تغییر میکرد. با فشار دست دکتر روی شکمم نفسم بند میآمد، تا اینکه صدای گریه ی زیبای هیدیکا را شنیدم و در آغوشش گرفتم و من آن لحظه خوشبخت ترین زن دنیا بودم.

فرشته ای زیبا، خدایا سپاسگزارم. وقتی از ریکاوری به بخش منتقل میشدم، صورت اشک آلود مادرم را دیدم و همسرم که مرا میبوسید و میگفت: دختر زیبایمان را دیدم عشقم ممنونم… همه چیز عالی بود و من به خانه برگشتم تا اینکه بعد از چند روز سردردهای شدیدی گرفتم و پیش دکترم رفتم….
دکترم بعد از معاینه و کنترل فشار خونم تشخیص داد که مسمومیت بارداری گرفتهام و گفت سردردت به خاطر فشارخون بالاست.

باید تحت نظر دکتر قلب برای چند ماه دارو مصرف کنی… با تعجب پرسیدم مگر میشود بعد از زایمان هم دچار مسمومیت شد؟ جواب داد بله، درصدی از خانمها بعداز زایمان به مسمومیت بارداری دچار می شوند. فردای آن روز پیش متخصص قلب رفتم و ایشان هم همین تشخیص را داد، داروهایی برایم نوشت تا بتوانم به شیردهی ادامه دهم و گفت چند ماهی طول میکشد، یا کاملا رفع می شود و یا برای همیشه فشارخونی باقی می مانی. هیدیکا ده روزه بود که حدود ساعت ده شب زلزلهای تهران را لرزاند و ….

صبرکن دختر!! چه میکنی؟!

صبرکن دختر!!! چه می‌کنی؟!

هیدیکا ده روزه بود که حدود ساعت ده شب زلزلهای تهران را لرزاند و ما آشفته به حیاط رفتیم.  چون متوجه شدیم که زلزله مربوط به گسل های تهران است، تا صبح برای اطمینان در ماشین ماندیم. شب سختی بود. دخترم فقط ۱۰روز داشت و من هنوز عوارض بعد از عمل را داشتم.  به خاطر ترسم از تکرار زلزلهها برای چند روزی از تهران رفتیم، اما فایده ایی نداشت. انگار هر روز اضطرابم بیشتر میشد، مدام ناآرام بودم، در این دو هفته حتی یک شب هم کامل نخوابیدم.  آن روزها متوجه شرایطم نبودم. اضطرابم بیشتر از حد طبیعی بود، در آن روزها نمیدانستم چه در سرم میگذرد! افکار منفی پی در پی، من را رها نمی کردند. به گمان خودم منطقی ترین آدم دنیا بودم.عجیب منفی نگر شده بودم.

روی این گسل های بزرگ و خطرناک میلیون‌ها خانه ی سست ساخته شده است، وقتی به خاطر آلودگی وحشتناک هوا نمی شود نفس کشید، وقتی حتی نمیدانی فردا گرانی چقدر سبدت را کوچکتر می کند، وقتی برای فردای کودکم به شدت نگرانم، وقتی در جامعه ام دیگر کمتر به اخلاق و هویت و انسان بودن توجه می شود، دیگر چطور مضطرب و نگران نباشم. با این حجم از آشفتگی در کشور و هزاران هزار مشکل دیگر… تمام افکار منفی به یکباره بر سرم آوار شد و احساس کردم، اینجا دیگر جای زندگی نیست. من چرا دو تا فرشته ی بی گناه را اینجا به دنیا آوردم؟! خودم را مقصر میدانستم.

چطور من به همه ی اینها فکر نکرده بودم؟!!! به یکباره تصمیم به مهاجرت گرفتم همسرم را نیز متقاعد کردم. به شدت دنبال کارهای لازم برای مهاجرت به خارج کشور رفتم.  با وجود بچه هایمان باید اصولی و کاملا سنجیده برنامه ریزی میکردیم. اما این کار زمان کافی و بررسی و تحقیق بیشتری میخواست، ضمن اینکه

باید به همه ی جوانبش فکر می‌کردیم. بعد از حدود یکماه پیگیری به این نتیجه رسیدیم همیشه مهاجرت با خودش اضطرابهای فراوانی دارد و البته قوانین سختی که بعضی از کشورها برای مهاجرت دارند راه را برایمان سخت تر میکرد.

  به هر حال خواسته و نخواسته این تصمیم را رها کردیم. هنوز هم وقتی آن روزها را به یاد میآورم نمیدانم چه بر من گذشته بود! کسی به من نگفت، صبر کن دختر چه می کنی؟ شاید هم میگفتند و من اصلاً نمیشنیدم. از شبهای ناآرامم میفهمیدم که حال خوبی ندارم اما چه اتفاقی درحال افتادن بود نمیدانستم. خبری از افسردگی بعداز زایمان نبود. ناآرامی ونگرانی هایم باعث شد اواخر بهمن ماه پیش خانوادهام بروم به امید اینکه حالوهوایی عوض کنم، کمی به خودم بیایم و حالم کمی بهتر شود. حالا دیگر هیدیکا دوماه و نیمه بود…

بنیتا سراپا شوق بود

بنیتا سراپا شوق بود

بیشتر از یک ماه به عید مانده بود، اما من سفر نوروزیام را شروع کرده بودم. به خاطر اضطراب بالا دیگر نمیتوانستم در خانه بمانم. بعد از زلزله آن شب احساس امنیت نداشتم. از طرفی افکار منفی ذهنم را پر کرده بود. با خودم میگفتم بهتنهایی از پس کارهای خانه و مسئولیت فرزندانم برنمیآیم و همچنین نمیتوانم همسر خوبی باشم. با خودم فکر میکردم رفتن و فرار کردن بهترین کار است. افکار منفی دست از سرم برنمیداشتند. چند روزی بود پیش خانوادهام بودم.

خیلی خوش میگذشت، آرامتر شده بودم. تا نیمههای شب با خواهرانم از خاطرات گذشته میگفتیم و از ته دل میخندیدیم. اما همچنان افکار بد و فاجعهبار همراه من بودند. تا اینکه یک روز بازهم سردرد گرفتم و میدانستم اینبار نیز فشارم بالا رفته است.  به بیمارستانی در آن نزدیکیها رفتم و برای پایین آوردن فشارم یک آمپول فشار تجویز کردند و قرار شد بمانم تا بهتر شوم و تاکید کردند قرصهایم را ادامه بدهم.  اما من به خانه برگشتم.

فردای آن روز که جمعه هم بود، همگی در حیاط مشغول آتش روشن کردن برای کباب نهار بودند. من هیدیکا را میخواباندم و از پنجره ی پذیرایی به بنیتا که در حال بازی با پسرخاله و دخترخاله اش بود، نگاه میکردم، سراپا شوق بود.  از آن لحظات لذت میبردم. فکر می کردم دیگر افکار بد به سراغم نمیآید. هیدیکا خوابید و من بلند شدم تا به حیاط بروم.  به یک باره سبکی عجیبی در سرم احساس کردم با وحشت زیاد فقط خودم را به در خروجی خانه رساندم. مادرم سراسیمه آمد.

او یکی از قرصهای فشار خودش را با یک لیوان آب به من داد. درحالیکه نفس تنگی زیادی داشتم انگشتان دست راستم را دیدم که لمس شده بود. فقط به خواهرانم گفتم اگر من رفتم مواظب دخترهایم باشند. چهره مضطرب و اشک آلود بنیتا را هیچوقت فراموش نمیکنم.
به اورژانس بیمارستانی نزدیک رسیدیم.

وقتی شرح حالم را شنیدند، فشارم را کنترل کردند که بیست روی چهارده بود. دهانم بشدت خشک شده بود و مرتب از مادر نگرانم آب میخواستم. ساعتها در اورژانس ماندیم و انگار به مادرم گفته بودند سکته ای را رد کرده ام. پزشک اورژانس گفت باید سیتی اسکن بدهم. اما من به خاطر ترس و وحشت زیاد حاضر به انجام یک سیتی اسکن ساده هم نبودم. برای چند روز در بیمارستان ماندم…

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا